السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

181

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

است يعنى براى موضوعش هست ، با توجه به اين‌كه وجود آن براى عالم است شخص عالم با موضوع متحد مىشود . عرض هم از مراتب وجود موضوع خود بوده خارج از آن نمىباشد و همين طور است با آنچه با موضوعش متحد باشد ، يعنى از مراتب وجودى آن هم خواهد بود . معلوم حصولى هم وجودش براى عالم است ، چه ذاتاً جوهر باشد كه وجود لنفسه دارد يا عرض باشد كه وجود لغيره دارد . على اىّ حال معلوم ذهنى حصولى چيزى است كه وجود لغيره - يعنى براى شخص عالم - دارد ، و در نتيجه با شخص عالم متحد مىباشد . به علاوه اين‌كه بعداً خواهيم گفت : علم حصولى در حقيقت يك نوع علم حضورى است و همان احكام را دارد . بنا به آنچه گفتيم خاصيت علم اين است كه براى عالم و متحد با اوست ليكن اين حصول براى عالم و حضور براى او يك حصول و تحقق به طور مطلق نيست ، بلكه يك نوع حصول فعلى محض و بدون قوه است . هيچ گونه قوه‌اى در آن نيست كه بعداً بخواهد بالفعل بشود . وجداناً مىبينيم كه معلوم ذهنى ، بالذات هيچ گونه استعداد و قوهء شدن چيز ديگرى را ندارد ، و هرگز تغييرپذير نمىباشد . و بنابراين حصول مزبور ، حصول چيزى مجرد از ماده ، و خالى از خصوصيات قوه مىباشد و ما اين‌گونه حصول را حضور مىناميم . حضور مزبور اقتضا مىكند كه معلوم يك امر فعلى تام بوده هيچ گونه تعلقى به ماده نداشته ماده و قوه را كه موجب نقص و عدم تماميت كمالات بالقوه است فاقد باشد . حضور مزبور همانطور كه اقتضاى تجرد معلوم را دارد مقتضى تجرد عالم نيز مىباشد . عالم نيز به دليل حضور مزبور امرى فعلى و تام الفعليه بوده نقص بالقوه در او نبوده در نتيجه مجرد از ماده مىباشد . همه اينها مقتضاى حضور است كه بالاتر از آن چيزى نيست كه وصول به آن مطلوب باشد . با اين بيان روشن مىشود كه علم ، حضور موجودى مجرد براى موجودى مجرّد